انتظار
دلی می لرزد
آتشی شعله ور میشود
چشمی از اشک پر میشود
گدائی به شاهی مقابل مینشیند
بوسه ای بر لب مینشیند
کبوتری در جویباری آب می خورد
مادری در عزای طفلش میگرید
پدری در خلوتی میگرید
دختری در چشمه ای غسل میکند
جوانی به مهمانی سالخورده ای میرود
لبخندی با تبسم دیگر ملاقات میکند
کودکی چهار دست و پا سوی مادرش میرود
دستی در انتظار قرصی نان
تا صبح به نیایش مینشیند
و آهی در دل سحر از نهادی بلند میشود
ولی این تویی
که در انتظار معشوقت
در دل تاریخ قدم میزنی
و خم به ابرو نمی آوری.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 18:13  توسط پویا
|
