پرنده اسیر
پرنده در بهشت من
دیگر اسیر نمی شود
غمین نمی شود
اما پرنده که قلبش شکسته شد
هم اسیر می شود هم غمین
نمی تراود از سرم شکوه یاد آرزوها
مرا که بی طراوتم چرا شکوفه داده ای
نمی کند به من نظر دل خراب بی کسم
به این اسیر بی کسی دلی خرابه داده ای
نمی شود شبم سحر سیاه بخت بی ثمر
نشان بال بوف غم به بی نشانه داده ای
چراغ شام من دگر نه نور دارد و اثر
شکسته پای کور را تو سیل گریه داده ای
گذشتم از گذار تو به سوی کاروان تن
به این مسافر زمان تو درد توشه داده ای
به سفلگی نشسته ام سر سرای در گهت
گدای بی بهانه را تو خود گلایه داده ای
هوای من شده هوس بریده ام از این نفس
حدیث جسم خسته را تو خود فسانه داده ای
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 17:20  توسط پویا
|
