کاش می گفت : بیا...
دانه در خاک نشست
آه افتاد...
گسست...
اشک رقصید ...
چکید...
گریه خندید...
رهید...
چشم دیگر به خدا
رنگ مهتاب ندید
قلب آرام چکیدن را خواند
چشم آرام گذشتن را دید
دل من تاب جهان را نکشید
که زمرگ گل نور
دل من ماند از آرامش دور
کاش با مرگ مرا هم می برد
کاش می گفت : بیا با من باش
کاش می گفت : بیا...
کاش می گفت : بیا...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 18:53  توسط پویا
|
