تبليغاتX
تنها در غربت

تنها در غربت

دست در دست بهار

صبحها از پس هم میاید

آسمان میبارد

دلها میگیرد غصه ها میشکفد

و توئی یک تنها

در پناه یک خواب

شاید داین روز سپید

که غم اندود شده

بار دیگر در دل

شادی تزریق کند

برویم از پرچین بالا

یک به یک

با هم و بی نقشه و فکر

دست در دست بهار

سر خوش و پر رویا

تکه نانی بخوریم

یک پیاله پر از آب

راستی این کی بود

که صدا زد

پویا

من به یک بوسه او

دلخوشم

تاپرواز

لحظه ای رویایی

پر سکوت و حیران

با دو پای خسته

اندک اندک

شاید

برویم در خانه

از پس پنجره ها

چه نگاهی

پرنور

به حیاط خانه

و یکی در میزند

که بیائید اینجا

پشت این دیواری

که شقایق ها را

هدیه دادند به ما.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 17:42  توسط پویا  |