تبليغاتX
تنها در غربت

تنها در غربت

رنگ خاکستری

من از بلادغریبانم

رنگ خاکستری را دوست دارم

با دنیای کلمات آشنا هستم

واژه ها را میشناسم

حرفها را درک میکنم

عاشق معجزه کلامم

مپندار که به خود می اندیشم

به هر حالت که هستم

با توهستم

چه در شادی

چه در غم

چه در پنهان

چه در آشکار

در خلوتهایم تو را جستجو میکنم

وقتی غریبی را میبینم

به یاد خود می افتم

وقتی دلی را شکسته میابم

با خود آشناتر میگردم

گفتی که به دل شکستگان نزدیکی

پس دست رحمتت را بر سرم فرود آر

در انتظار محبتی تا صبح بیدارم

و چشم آن دارم که

یارای ذوب شدن

در عشقت را داشته باشم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 18:54  توسط پویا  | 

انتظار

دلی می لرزد

آتشی شعله ور میشود

چشمی از اشک پر میشود

گدائی به شاهی مقابل مینشیند

بوسه ای بر لب مینشیند

کبوتری در جویباری آب می خورد

مادری در عزای طفلش میگرید

پدری در خلوتی میگرید

دختری در چشمه ای غسل میکند

جوانی به مهمانی سالخورده ای میرود

لبخندی با تبسم دیگر ملاقات میکند

کودکی چهار دست و پا سوی مادرش میرود

دستی در انتظار قرصی نان

تا صبح به نیایش مینشیند

و آهی در دل سحر از نهادی بلند میشود

ولی این تویی

که در انتظار معشوقت

در دل تاریخ قدم میزنی

و خم به ابرو نمی آوری.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 18:13  توسط پویا  |