تبليغاتX
تنها در غربت

تنها در غربت

بیا

بیا تمام وجودم چراغ روشن رویت

گذار چشم خرابم حریم شعله مویت

وجود تو زوجودم برید و مرد وجودم

بیا به سوی منی که شدم فدایی کویت

به شوق دیده مستت بریده دیده ز دستت

نگر که تیر نگاهم نشانه رفته به سویت

بزن شراره به عالم که عشق روی تو دارم

اگر دمی بنشیند دلی که رفته به سویت

ببوس خاک زمین را ترنمات غمین را

که اشک دیده عاشق فتاده از نم بویت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 18:41  توسط پویا  | 

شوکا

زمین جسم من در کام گنجشکیست بی پروا

که می بلعد وجودم را

دریغا نغمه ای از ساز تاریکم

زمستانی نگاهت را

نمی خواهم بهاری من

سراسر عشق تو پژمرد در قلبم

گلويم خسته از فرياد:

برو ايمان من افتاده در پايت

دگر چيزي ندارم وقف بيماري

صدايم ميزند شوكا:

علف ديگرنمي خواهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 18:38  توسط پویا  | 

کاش می گفت : بیا...

دانه در خاک نشست

آه افتاد...

گسست...

اشک رقصید ...

چکید...

گریه خندید...

رهید...

چشم دیگر به خدا

رنگ مهتاب ندید

قلب آرام چکیدن را خواند

چشم آرام گذشتن را دید

دل من تاب جهان را نکشید

که زمرگ گل نور

دل من ماند از آرامش دور

کاش با مرگ مرا هم می برد

کاش می گفت : بیا با من باش

کاش می گفت : بیا...

                              کاش می گفت : بیا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 18:53  توسط پویا  | 

عاشقانه

برگهای گل مریم در خواب

چشمهایم سر مست

و نگاهم به نگاهت عاشق

از من ای مه مگذر تا گذرم از گذرت

به فدایت شب و شبهای دگر

من گرفتار تو

بیمار تو ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:10  توسط پویا  | 

نشکن دلمووووووووووووووووو

نشکن دلمووووووووووو

سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام

یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم

با این همه ظلم ، تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرار من نشستم

نشکن دلمو ، به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز

نگو بی خبری ، نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی خبری ، نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

دیوونه نکن دلمو ، آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز

نگو بی خبری ، نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی خبری ، نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل

شب و روز....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:21  توسط پویا  | 

می خوانم برای یکرنگی ات

می خوانم برای دلتنگی هایت

می خوانم برای یکرنگی هایت

و در آن دم که نفس های خورشید به شماره می افتد .

می آسایم در پناه سایه بان دستانت

در نوردیدن این راه

چیزی شبیه سنگ ساخت از من و ما

آسمان خستگی ها

اشک ریخت جای باران

و ما با چترهای بسته . هنوز

انتظار می کشیدیم بارانی شدن را

و در آخرین نقطه هستی

پا نهاده بر سنگی سست و لرزان

همچو آویزیبر پرتگاه زمان ...

می خوانم برای یکرنگی ات

برای چشمان نجیب بارانی ات

که در لحظه های سقوط

تا همیشه دستاویز نفس های کند مابود ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:48  توسط پویا  |