آسمان میبارد
دلها میگیرد غصه ها میشکفد
و توئی یک تنها
در پناه یک خواب
شاید داین روز سپید
که غم اندود شده
بار دیگر در دل
شادی تزریق کند
برویم از پرچین بالا
یک به یک
با هم و بی نقشه و فکر
دست در دست بهار
سر خوش و پر رویا
تکه نانی بخوریم
یک پیاله پر از آب
راستی این کی بود
که صدا زد
پویا
من به یک بوسه او
دلخوشم
تاپرواز
لحظه ای رویایی
پر سکوت و حیران
با دو پای خسته
اندک اندک
شاید
برویم در خانه
از پس پنجره ها
چه نگاهی
پرنور
به حیاط خانه
و یکی در میزند
که بیائید اینجا
پشت این دیواری
که شقایق ها را
هدیه دادند به ما.
من از بلادغریبانم
رنگ خاکستری را دوست دارم
با دنیای کلمات آشنا هستم
واژه ها را میشناسم
حرفها را درک میکنم
عاشق معجزه کلامم
مپندار که به خود می اندیشم
به هر حالت که هستم
با توهستم
چه در شادی
چه در غم
چه در پنهان
چه در آشکار
در خلوتهایم تو را جستجو میکنم
وقتی غریبی را میبینم
به یاد خود می افتم
وقتی دلی را شکسته میابم
با خود آشناتر میگردم
گفتی که به دل شکستگان نزدیکی
پس دست رحمتت را بر سرم فرود آر
در انتظار محبتی تا صبح بیدارم
و چشم آن دارم که
یارای ذوب شدن
در عشقت را داشته باشم.
آتشی شعله ور میشود
چشمی از اشک پر میشود
گدائی به شاهی مقابل مینشیند
بوسه ای بر لب مینشیند
کبوتری در جویباری آب می خورد
مادری در عزای طفلش میگرید
پدری در خلوتی میگرید
دختری در چشمه ای غسل میکند
جوانی به مهمانی سالخورده ای میرود
لبخندی با تبسم دیگر ملاقات میکند
کودکی چهار دست و پا سوی مادرش میرود
دستی در انتظار قرصی نان
تا صبح به نیایش مینشیند
و آهی در دل سحر از نهادی بلند میشود
ولی این تویی
که در انتظار معشوقت
در دل تاریخ قدم میزنی
و خم به ابرو نمی آوری.
دیگر اسیر نمی شود
غمین نمی شود
اما پرنده که قلبش شکسته شد
هم اسیر می شود هم غمین
نمی تراود از سرم شکوه یاد آرزوها
مرا که بی طراوتم چرا شکوفه داده ای
نمی کند به من نظر دل خراب بی کسم
به این اسیر بی کسی دلی خرابه داده ای
نمی شود شبم سحر سیاه بخت بی ثمر
نشان بال بوف غم به بی نشانه داده ای
چراغ شام من دگر نه نور دارد و اثر
شکسته پای کور را تو سیل گریه داده ای
گذشتم از گذار تو به سوی کاروان تن
به این مسافر زمان تو درد توشه داده ای
به سفلگی نشسته ام سر سرای در گهت
گدای بی بهانه را تو خود گلایه داده ای
هوای من شده هوس بریده ام از این نفس
حدیث جسم خسته را تو خود فسانه داده ای
چشمه ای نور سیاه
روشنی بخش نگاهم . اما
من نمی دانم در چشم تو باز
جا برای من بی سامان هست ؟
من به اعماق نگاهت دارم
دستی از جنس نیاز
مانده آن سوی تو باز
باز اما تو به دامان کدام آینه ای؟
نور در چهره زیبای تو می خوابد و من
تا کجا در پی تو رود روان باشم باز؟
ای که تو را نیست به من هیچ امیدی
من به تو مشتاق تر از نور و سپیدی
ای که تو را نیست بها جز گل خورشید
من به تو نزدیک و توام دور و بعیدی
ای که به برق نگهت سوخت درختم
برگ چمن بودم و رگبار رسیدی
آه نصیبم شد از آوازه رویت
ماه درخشیدی و مهتاب دمیدی
برگ دلم سرخ شد افتاد به پایت
خرد شد و بانگ دلم را نشنیدی
من زتو ای دوست به ایهام رسیدم
هیچ نبودم که توام هیچ ندیدی
بیا تمام وجودم چراغ روشن رویت
گذار چشم خرابم حریم شعله مویت
وجود تو زوجودم برید و مرد وجودم
بیا به سوی منی که شدم فدایی کویت
به شوق دیده مستت بریده دیده ز دستت
نگر که تیر نگاهم نشانه رفته به سویت
بزن شراره به عالم که عشق روی تو دارم
اگر دمی بنشیند دلی که رفته به سویت
ببوس خاک زمین را ترنمات غمین را
که اشک دیده عاشق فتاده از نم بویت
که می بلعد وجودم را
دریغا نغمه ای از ساز تاریکم
زمستانی نگاهت را
نمی خواهم بهاری من
سراسر عشق تو پژمرد در قلبم
گلويم خسته از فرياد:
برو ايمان من افتاده در پايت
دگر چيزي ندارم وقف بيماري
صدايم ميزند شوكا:
علف ديگرنمي خواهم
دانه در خاک نشست
آه افتاد...
گسست...
اشک رقصید ...
چکید...
گریه خندید...
رهید...
چشم دیگر به خدا
رنگ مهتاب ندید
قلب آرام چکیدن را خواند
چشم آرام گذشتن را دید
دل من تاب جهان را نکشید
که زمرگ گل نور
دل من ماند از آرامش دور
کاش با مرگ مرا هم می برد
کاش می گفت : بیا با من باش
کاش می گفت : بیا...
کاش می گفت : بیا...
برگهای گل مریم در خواب
چشمهایم سر مست
و نگاهم به نگاهت عاشق
از من ای مه مگذر تا گذرم از گذرت
به فدایت شب و شبهای دگر
من گرفتار تو
بیمار تو ....
